۩ یارسول الله ۩
۩ نگین خاتم۩
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان نوشته است:
«در خصال از امام صادق (علیه السلام ) روایت شده که فرموده : رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) با پانزده زن ازدواج کرد، و با سیزده نفر از آنان در آمیخت ، و چون از دنیا رفت نه نفر از آنان همسرش بودند، و اما آن دو نفرى که آن جناب با ایشان آمیزش نکرد، یکى عمره بود، و دیگرى سنا، و اما آن سیزده نفرى که با ایشان بیامیخت ، اول خدیجه دختر خویلد بود،...
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان نوشته است:
«در خصال از امام صادق (علیه السلام ) روایت شده که فرموده : رسول خدا (صلى الله
علیه و آله و سلم ) با پانزده زن ازدواج کرد، و با سیزده نفر از آنان در آمیخت ، و چون از
دنیا رفت نه نفر از آنان همسرش بودند، و اما آن دو نفرى که آن جناب با ایشان آمیزش
نکرد، یکى عمره بود، و دیگرى سنا، و اما آن سیزده نفرى که با ایشان بیامیخت ، اول
خدیجه دختر خویلد بود، و بعد از او با سوده دختر زمعه ازدواج کرد، و سپس با ام سلمه
که نامش هند، و دختر ابى امیه بود، و سپس با ام عبدالله عایشه دختر ابى بکر، و آن
گاه با حفصه دختر عمر، و سپس با زینب دختر خزیمه بن حارث ام المساکین ، و بعد از
او با زینب دختر جحش ، آن گاه با ام حبیب رمله دختر ابى سفیان ، و بعد از او با میمونه
دختر حارث ، و سپس با زینب دختر عمیس ، آن گاه با جویریه دختر حارث ، و بعد از او با
صفیه دختر حیى بن اخطب ، و آنکه خود را به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و
سلم ) بخشید خوله دختر حکیم سلمى بود و آن جناب علاوه بر این همسران ، دو کنیز
داشت ، یکى ماریه قبطیه ، و دیگرى ریحانه خندفیه ، که با آنان نیز معامله همسران
آزاد را مى کرد، یعنى شبهاى خود را بین همسران و این دو کنیز تقسیم مى کرد و آن
نه نفرى که در هنگام رحلت آن جناب همسرش بودند، عبارت بودند از عایشه ، حفصه ،
ام سلمه ، زینب دختر جحش ، میمونه دختر حارث ، ام حبیب دختر ابو سفیان ، جویریه
، سوده ، صفیه ، که از همه فاضلتر خدیجه ، و بعد از او ام سلمه و سپس میمونه
بود.»(ترجمه تفسیر المیزان جلد 16 صفحه 472 و 473)
این زنان بر اساس آیه قرآن به امهات المؤمنین (آیه 6 سوره احزاب) مشهورند.
خدیجه دختر خویلد بن اسد بن عبدالعزی
عایشه دختر ابوبکر صدیق
صفیه دختر حیی بن اخطب
زینب دختر خزیمه
زینب دختر جحش
ام سلمه دختر امیه بن المغیره
سوده دختر زمعه بن قیس
ام حبیبه دختر ابوسفیان بن الحرب
حفصه دختر عمر بن الخطاب
جویریه دختر حارث بن ابوضرار
میمونه دختر حارث الهلالیه
زینب دختر عمیس
خوله دختر حکیم سلمی(خود را به پیامبر بخشید)
ماریه دختر شمعون قبطی
ریحانه خندفیه
عمره دختر یزید
سناء بنت سفیان
البته علامه جعفری تعداد زنان پیامبر را 9 نفر میداند که جز عایشه همگی بیوه و فقیر
بودند قابل توجه است که پیامبر سالهای جوانی خویش را با خدیجه که از او مسن تر
بوده و پیش از او دو شوهر دیده بود گذرانده است . اسامی زیر نیز در تاریخ طبری ذکر
شده است، اما درخصوص درستی آن اختلاف نظر وجود دارد و مورد تردید میباشد.
فاطمه دختر سریح
هند دختر یزید
عصما دختر سیاء
زینب دختر یزید
هبله دختر قیس
لیلی بنت الخطیم
ملائکه دختر کعب
شنباء دختر عمر الغفریه
ملائکه دختر داوود
دختر الجهال
تکانه

تو آمدی و زمین در هوای تو افتاد
و عرش در هوس خنده های تو افتاد
برای درك تنفس در این جهان سیاه
هوای تازه ای از ابتدای تو افتاد
جهان شرك به خود آمد از بزرگی تو
به گوش كعبه و بتها صدای تو افتاد
شكست طاق بلندی كه عرش كسری بود
همین كه روی زمین رد پای تو افتاد
پس از نگاه سیاه و سفید اربابان
نژاد عشق بشر در لوای تو افتاد
زمان شكست زمانی كه آمدی احمد
تویی كه یك شبه دنیا به پای تو افتاد
تو احمدی و به نور جمال تو صلوات
به هر یك از بركات و كمال تو صلوات
به احترام محمد زمین تبسم كرد
تو آمدی و جهان دست و پای خود گم كرد
ترك نشست به چشمان آبی ساوه
همینكه چشم تو بر آسمان ترنم كرد
فروخت گوشۀ جنت به شوق خال لبت
كه آدمی به هوایت هوای گندم كرد
هنوز دختركان زنده زنده می مردند
خدا به خلق تو بر خلق خود ترحم كرد
تو آمدی، به زمین احترام بر گردد
تو رحمتی كه خدایت نصیب مردم كرد
خدا به خلق رسول گرامیِ خاتم
گذاشت سنگ تمام و سپس تبسم كرد
تو احمدی و به نور جمال تو صلوات
به هر یك از بركات و كمال تو صلوات
تو احمدی كه خدا را به عرش فهمیدی
شبی كه غیر خودت تا خدا نمیدیدی
كنار چشم تمام فرشته های خدا
فراتر از پر جبریل عشق بالیدی
تو در ضیافت عرشی لیلةالاسری
به طاق عرش خدا عكسی از علی دیدی
صدای مرتضوی علیست آن بالا
كه از زبان خدا عاشقانه بشنیدی
تو در كنار علی و فروغ شمشیرش
بساط كفر زمان را ز خاك بر چیدی
برای خلق بهشت این بهانه كافی بود
به لحظه ای كه به زهرای خویش خندیدی
بیا و كفر مجسم ز كعبه بیرون كن
تویی كه پایه گذار جدید توحیدی
تو احمدی و به نور جمال تو صلوات
به هر یك از بركات و كمال تو صلوات
هر که دوست دارد که روزي وي گشاده و زندگيش طولاني شود با خويشاوندان پيوند گيرد.( نهج الفصاحة جمله2973)
هر که چيزي را دوست دارد ياد آن بسيار کند.( نهج الفصاحة جمله2984)
هر که از شما ناشايسته اي بيند بدست خويش مانع آن شود و اگر نتواند بزبان و اگر نتواند بدل مانع شود که حداقا ايمان همين است.( نهج الفصاحة جمله3010)
هرکه بي علم عمل کند بيش از آنچه اصلاح ميکند ؛افساد خواهد کرد.( نهج الفصاحة جمله3058)
هر که چيزي بجويد و بکوشد بيابد.( نهج الفصاحة جمله3062)
هر که بکوفتن در ادامه دهد بر او بگشايند.( نهج الفصاحة جمله3065)
معده خانه مرض است و پرهيز سرآمد دواهاست.( نهج الفصاحة جمله3084)
مومن هوشيار و دقيق و محتاط است.( نهج الفصاحة جمله3089)
کسي که بدون دانش و آگاهي عبادت کند چون الاغ آسياست.( نهج الفصاحة جمله3100)
مسلمان آئينه مسلمانست وقتي چيزي در او ديد بگيرد.( نهج الفصاحة جمله3111)
چه نيکو هديه اي است يک کلمه گفتار حکمت آموز.( نهج الفصاحة جمله3132)
موفقيت قرين صبر است و گشايش قرين سختي است و همراه هر سختي گشايشي است.( نهج الفصاحة جمله3156)
نيت خوب صاحب خويش را به بهشت ميبرد.( نهج الفصاحة جمله3163)
پندار بد اگر بکردار و گفتار نيايد بخشوده است.( نهج الفصاحة جمله3171)
غم يک نيمه پيري است.( نهج الفصاحة جمله3172)
واي بر آنکه نداند واي بر آنکه بداند و عمل نکند.( نهج الفصاحة جمله3193)
تنهايي از همنشين بد بهتر است و همنشين خوب از تنهايي بهتر؛نکو گفتن از سکوت برتر و سکوت از بدگفتر بهتر است.( نهج الفصاحة جمله3194)
روز رستاخيز مردم را به کيفيت نيت هايشان بر انگيزند .( نهج الفصاحة جمله3207)
خدا دوست دارد وقتي کسي کاري ميکند کامل انجام دهد.( نهج الفصاحة جمله3217)
کاري را براي فردا مگذار که هر روز تکاليف خود را دارد.( نهج الفصاحة جمله2433)
دلهاي خود را به کثرت خوردن و نوشيدن نميرانيد که دل چو زراعت است وقتي آب آن زياد شد خواهد مرد.( نهج الفصاحة جمله2489)
در مصاحبت کسکه ترا همسنگ خود نميداند خيري نيست.( نهج الفصاحة جمله2492)
هرچه آسان گيري آسان گذرد.( نهج الفصاحة جمله2498)
فقري سختر از ناداني نيست، مالي سودمنتر از خرد نيست ،تنهايي موحشتر از خود پسندي نيست، شرفي چون نيکخويي نيست و عبادتي چون تفکر نيست.( نهج الفصاحة جمله2505)
مومن از يک سوراخ دو بارگزيده نميشود.( نهج الفصاحة جمله2552)
گمراه را بجز گمراه دوست ندارد.( نهج الفصاحة جمله2559)
هيچکس از م بدبخت نشد و از خودرايي خوشبخت نشد.( نهج الفصاحة جمله2570)
هر نيتي که بنده بدل گيرد خدا نشان آنرا بر او نمودار کند.( نهج الفصاحة جمله2616)
هرچه را قلبت نميپذيرد واگذار.( نهج الفصاحة جمله2623)
مرد مسلمان به برادر خويش هديه اي بهتر از سخن حکمت آميزي که خدا بوسيله آن هدايت آن افزون کند يا خطري از او بگرداند نتوان داد.( نهج الفصاحة جمله2624)
هيچ صدقه اي که مردم دهند از علمي که منتشر شود بهتر نيست.( نهج الفصاحة جمله2632)
هر کاري که دوست نداري مردم از تو ببينند وقتي به خلوت شدي تنهايي مکن.( نهج الفصاحة جمله2656)
هر چه به خود نميپسندي براي ديگران هم مپسند و هرچه براي خود دوست داري براي مردم هم بخواه.( نهج الفصاحة جمله2700)
حکايت همنشين خوب مانند عطار است که اگر عطر خويش بتو ندهد بوي خوش آن در تو آويزد و حکايت همنشين بد مانند آهنگر است اگر شرار آتش آن ترا نسوزد بوي بد آن در تو آويزد.( نهج الفصاحة جمله2710)
مدارا کردن با مردم يک نيمه ايمان است و ملايمت با آنها يک نيمه خوش زيستن است.( نهج الفصاحة جمله2735)
اعتبار کار به سرانجام آن است.( نهج الفصاحة جمله2741)
هر کس اظهار فقر کند فقير شود.( نهج الفصاحة جمله2758)
هر کس صبوري کند به آرزوي خويش ميرسد.( نهج الفصاحة جمله2773)
هرکه دوست دارد از همه مردم بينياز تر باشد اعتماد وي به آنچه نزد خداست از آنچه بدست خويش دارد بيشتر باشد.( نهج الفصاحة جمله2798)
هرکه نيکي بيند آنرا تلافي کند و اگر نتواند آنرا ياد کند که اگر ياد کند شکر آنرا گذارده.( نهج الفصاحة جمله2827)
هر که عملش پسش آرد ؛نسبش پيشش نبرد.( نهج الفصاحة جمله2842)
هرکه خواهد بداند نزد خدا چه دارد بنگرد خدا نزد وي چه دارد.( نهج الفصاحة جمله2960)

ماه فروماند از جمال محمد * سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیست * در نظر قدر با کمال محمد
وعدهی دیدار هر کسی به قیامت * لیلهی اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی * آمده مجموع در ظلال محمد
عرصهی گیتی مجال همت او نیست * روز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس * بو که قبولش کند بلال محمد
همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد * تا بدهد بوسه بر نعال محمد
شمس و قمر در زمین حشر نتباد * نور نتابد مگر جمال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابند * پیش دو ابروی چون هلال محمد
چشم مرا تا به خواب دید جمالش * خواب نمیگیرد از خیال محمد
سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی * عشق محمد بس است و آل محمد
صد سخن از كلمات كوتاه حضرت رسول(ص)
1 . هر چه فرزند آدم پيرتر مى شود ، دو صفت در او جوانتر مى گردد : حرص و آرزو .
2 . دو گروه از امت من هستند كه اگر صلاح يابند ، امت من صلاح مى يابد و اگر فاسد شوند ، امت من فاسد مى شود : علما و حكام .
3 . شما همه شبان و مسؤول نگاهبانى يكديگريد .
4 . نمى توان همه را به مال راضى كرد اما به حسن خلق ، مى توان .
5 . نادارى بلاست ، از آن بدتر ، بيمارى تن ، و از بيمارى تن دشوارتر ، بيمارى دل .
6 . مؤمن ، همواره در جستجوى حكمت است .
7 . از نشر دانش نمى توان جلو گرفت .
8 . دل انسانى همچو پرى است كه در بيابان به شاخه درختى آويزان باشد ، از وزش بادها دائم در انقلاب است و زير و رو مى شود .
9 . مسلمان آن است كه مسلمانان از دست و زبان او در آسايش باشند .
10 . رهنماى به كار نيك ، خود كننده آن كار است .
11 . هر دل سوخته اى را عاقبت پاداشى است .
12 . بهشت زير قدمهاى مادران است .
13 . در رفتار با زنان ، از خدا بترسيد و آنچه درباره آنان شايد ، از نيكى دريغ ننمائيد .
14 . پروردگار همه يكى است و پدر همه يكى . همه فرزند آدميد و آدم از خاك است . گرامى ترين شما نزد خداوند ، پرهيزكارترين شماست .
15 . از لجاج بپرهيزيد كه انگيزه آن ، نادانى و حاصل آن ، پشيمانى است .
16 . بدترين مردم كسى است كه گناه را نبخشد و از لغزش چشم نپوشد و باز از او بدتر كسى است كه مردم از گزند او در امان و به نيكى او اميدوار نباشند .
17 . خشم مگير و اگر گرفتى ، لختى در قدرت كردگار بينديش .
18 . چون تو را ستايش كنند ، بگو اى خدا مرا بهتر از آنچه گمان دارند بساز و آنچه را از من نمى دانند بر من ببخش و مرا مسؤول آنچه مى گويند قرار مده .
19 . به صورت متملقين ، خاك بپاشيد .
20 . اگر خدا خير بنده اى را اراده كند ، نفس او را واعظ و رهبر او قرار مى دهد .
21 . صبح و شامى بر مؤمن نمى گذرد مگر آنكه بر خود گمان خطا ببرد .
22 . سخت ترين دشمن تو ، همانا نفس اماره است كه در ميان دو پهلوى تو جا دارد .
23 . دلاورترين مردم آن است كه بر هواى نفس ، غالب آيد .
24 . با هواى نفس خود نبرد كنيد تا مالك وجود خود گرديد .
25 . خوشا به حال كسى كه توجه به عيوب خود ، او را از توجه به عيوب ديگران باز دارد .
26 . راستى به دل آرامش مى بخشد و از دروغ ، شك و پريشانى مى زايد .
27 . مؤمن آسان انس مى گيرد و مأنوس ديگران مى شود .
28 . مؤمنين همچو اجزاء يك بنا ، همديگر را نگاه مى دارند .
29 . مثل مؤمنين در دوستى و علقه به يكديگر ، مثل پيكرى است كه چون عضوى از آن به درد بيايد ، باقى اعضا به تب و بى خوابى دچار مى شوند .
30 . مردم مانند دندانه هاى شانه ، با هم برابرند .
31 . دانش جوئى بر هر مسلمانى واجب است .
32 . فقرى سخت تر از نادانى و ثروتى بالاتر از خردمندى و عبادتى والاتر از تفكر نيست .
33 . از گهواره تا به گور ، دانشجو باشيد .
34 . دانش بجوئيد گرچه به چين باشد .
35 . شرافت مؤمن در شب زنده دارى و عزت او در بى نيازى از ديگران است .
36 . دانشمندان ، تشنه آموختن اند .
37 . دلباختگى ، كر و كور مى كند .
38 . دست خدا با جماعت است .
39 . پرهيزكارى ، جان و تن را آسايش مى بخشد .
40 . هر كس چهل روز به خاطر خدا زندگى كند ، چشمه حكمت از دلش به زبان جارى خواهد شد .
41 . با خانواده خود بسر بردن ، از گوشه مسجد گرفتن ، نزد خداوند پسنديده تر است .
42 . بهترين دوست شما آن است كه معايب شما را به شما بنمايد .
43 . دانش را به بند نوشتن در آوريد .
44 . تا دل درست نشود ، ايمان درست نخواهد شد و تا زبان درست نشود ، دل درست نخواهد بود .
45 . تا عقل كسى را نيازموده ايد ، به اسلام آوردن او واقعى نگذاريد .
46 . تنها به عقل مى توان به نيكيها رسيد . آنكه عقل ندارد از اين تهى است .
47 . زيان نادانان ، بيش از ضررى است كه تبهكاران به دين مى رسانند .
48 . هر صاحب خردى از امت مرا چهار چيز ضرورى است : گوش دادن به علم ، به خاطر سپردن و منتشر ساختن دانش و بدان عمل كردن .
49 . مؤمن از يك سوراخ ، دوبار گزيده نمى شود .
50 . من براى امت خود ، از بى تدبيرى بيم دارم نه از فقر .
51 . خداوند زيباست و زيبائى را دوست مى دارد .
52 . خداوند ، مؤمن صاحب حرفه را دوست دارد .
53 . تملق ، خوى مؤمن نيست .
54 . نيرومندى به زور بازو نيست ، نيرومند كسى است كه بر خشم خود غالب آيد .
55 . بهترين مردم ، سودمندترين آنان به حال ديگرانند .
56 . بهترين خانه شما آن است كه يتيمى در آن به عزت زندگى كند .
57 . چه خوب است ثروت حلال در دست مرد نيك .
58 . رشته عمل ، از مرگ بريده مى شود مگر به سه وسيله : خيراتى كه مستمر باشد ، علمى كه همواره منفعت برساند ، فرزند صالحى كه براى والدين دعاى خير كند .
59 . پرستش كنندگان خدا سه گروهند : يكى آنان كه از ترس ، عبادت مى كنند و اين عبادت بردگان است ، ديگر آنان كه به طمع پاداش ، عبادت مى كنند و اين عبادت مزدوران است ، گروه سوم آنان كه به خاطر عشق و محبت ، عبادت مى كنند و اين عبادت آزادگان است .
60 . سه چيز نشانه ايمان است : دستگيرى با وجود تنگدستى ، از حق خود به نفع ديگرى گذاشتن ، به دانشجو علم آموختن .
61 . دوستى خود را به دوست ظاهر كن تا رشته محبت محكمتر شود .
62 . آفت دين سه چيز است : فقيه بدكار ، پيشواى ظالم ، مقدس نادان .
63 . مردم را از دوستانشان بشناسيد ، چه ، انسان همخوى خود را به دوستى مى گيرد .
64 . گناه پنهان ، به صاحب گناه زيان مى رساند ، گناه آشكار ، به جامعه .
65 . در بهبودى كار دنيا بكوشيد اما در كار آخرت چنان كنيد كه گوئى فردا رفتنى باشيد .
66 . روزى را در قعر زمين بجوئيد .
67 . چه بسا كه از خودستائى ، از قدر خود مى كاهند و از فروتنى ، بر مقام خود مى افزايند .
68 . خدايا ! فراخترين روزى مرا در پيرى و پايان زندگى كرامت فرما .
69 . از جمله حقوق فرزند بر پدر اين است كه نام نيكو بر او بگذارد و نوشتن به او بياموزد و چون بالغ شد ، او را همسر انتخاب كند .
70 . صاحب قدرت ، آن را به نفع خود به كار مى برد .
71 . سنگين ترين چيزى كه در ترازوى اعمال گذارده مى شود ، خوشخوئى است .
72 . سه امر ، شايسته توجه خردمند است : بهبودى زندگانى ، توشه آخرت ، عيش حلال .
73 . خوشا كسى كه زيادى مال را به ديگران ببخشد و زيادى سخن را براى خود نگاهدارد .
74 . مرگ ، ما را از هر ناصحى بى نياز مى كند .
75 . اينهمه حرص حكومت و رياست و اينهمه رنج و پشيمانى در عاقبت ! .
76 . عالم فاسد ، بدترين مردم است .
77 . هر جا كه بدكاران حكمروا باشند و نابخردان را گرامى بدارند ، بايد منتظر بلائى بود .
78 . نفرين باد بر كسى كه بار خود را به دوش ديگران بگذارد .
79 . زيبائى شخص ، در گفتار اوست .
80 . عبادت ، هفت گونه است كه از همه والاتر ، طلب روزى حلال است .
81 . نشانه خوشنودى خدا از مردمى ، ارزانى قيمتها و عدالت حكومت آنهاست .
82 . هر قومى شايسته حكومتى است كه دارد .
83 . از ناسزا گفتن ، بجز كينه مردم ، سودى نمى برى .
84 . پس از بت پرستيدن ، آنچه به من نهى كرده اند ، در افتادن با مردم است .
85 . كارى كه نسنجيده انجام شود ، بسا كه احتمال زيان دارد .
86 . آنكه از نعمت سازش با مردم محروم است ، از نيكيها يكسره محروم خواهد بود .
87 . از ديگران چيزى نخواهيد گرچه يك چوب مسواك باشد .
88 . خداوند دوست ندارد كه بنده اى را بين يارانش ، با امتياز مخصوص ببيند .
89 . مؤمن ، خنده رو و شوخ است ، و منافق ، عبوس و خشمناك .
90 . اگر فال بد زدى ، به كار خود ادامه بده و اگر گمان بد بردى ، فراموش كن و اگر حسود شدى ، خوددار باش .
91 . دست يكديگر را به دوستى بفشاريد كه كينه را از دل مى برد .
92 . هر كه صبح كند و به فكر اصلاح كار مسلمانان نباشد ، مسلمان نيست .
93 . خوشروئى كينه را از دل مى برد .
94 . مبادا كه ترس از مردم ، شما را از گفتن حقيقت باز دارد ! .
95 . خردمندترين مردم ، كسى است كه با ديگران بهتر بسازد .
96 . در يك سطح زندگى كنيد تا دلهاى شما در يك سطح قرار بگيرد . با يكديگر در تماس باشيد تا بهم مهربان شويد .
97 . هنگام مرگ ، مردمان مى پرسند از ثروت چه باقى گذاشته ؟ فرشتگان مى پرسند از عمل نيك چه پيش فرستاده ؟ .
98 . منفورترين حلالها نزد خداوند ، طلاق است .
99 . بهترين كار خير ، اصلاح بين مردم است .
100 . خدايا مرا به دانش ، توانگر ساز و به بردبارى ، زينت بخش و به پرهيزكاري ، گرامي بدار و به تندرستي ، زيبايي ده.


در یکی از وقت ها که حضرت رسول روی تخته سنگی ایستاده بوده و سخنرانی می کرده جای پای ایشان روی آن قطعه سنگ نرم میفتد.آن سنگ را دوستداران رسول حفظ میکنند و بعدها داخل آن رابا طلای ذوب شده می پوشانند تا از گزند باد و آب محفوظ بماند.حالا این جای پای حضرت محمد(ص) است که می بینید.
به دولت عثمانی هدیه گشته اند.
این هم صندل و یا به عبارتی کفش پای حضرت محمد(ص) می باشد
.
اینها عصا و شمشیرهای حضرت محمد(ص) هستند.
این مهر مخصوص نبی اکرم هست که به جای امضای آن حضرت پای نامه های او زده میشد. تصویر زیر نمایش حکاکی آن در ابعاد بزرگتر است.
همان طور که میبینید روی مهر نام خدا و رسولش حک شده است.اینها از کشور عربستان به اینجا آورده شده اند.

این تکه چرم که زیر قابی شیشه ای نگهداری شده است یکی از نامه های رسول خدا است که در زیر آن هم مهر ایشان زده شده است.این نامه از یکی از یکی از کشورهای خاور میانه به اینجا آورده شده.

این صندوق هدیه یکی از پادشاهان به حضرت رسول است.در این صندوق قرآن مکتوب و بخشی از قبای آن حضرت نگهداشته می شده .

داخل این جعبه ظریف و زیبا تکه هایی از موی ریش رسول اکرم نگهداری میشود.

اینها دو تا از دندان های حضرت محمد(ص) هستند که زیر ذره بین برای دید بهتر بازدید کنندگان قرارش داده اند.

شمشیرهای افرادی من جمله:جعفر طیار-ابوبکر- عمر – عثمان- حمزه و ……
این شمشیرهایی که در عکس می بینید بالایی متعلق به عثمان و پایینی که بزرگتر هست متعلق به امام علی(علیه السلام) میباشد.
جای پای پیامبر

عمامه های پیامبر اسلام
جعبه دارو و سرمه ذان و وسایل شخصی پیامبر

دندان و موهای پیامبر


عمامه پیامبر

شناسنامه حضرت محمد (ص)
نام: حضرت محمد (ص)
نام پدر: عبدالله
نام پدر کلان پدری: عبدالمطلب
نام مادر: آمنه
نام پدر کلان مادری: وهب
نام خانم اول: خدیجة الکبرا (رض)
نام پدر خانم اول: حویلد
نام مادر خانم اول: فاطمه بنت زایده
نام دایه: حلیمه سعدیه
نام خانواده گی: هاشمی
نام قبیله: قریش
تاریخ تولد: روز دوشنبه 12 ربیع الاول مطابق با بیستم اپریل سال 571 میلادی
محل تولد: شهر مکه معظمه
نام کشور: عربستان سعودی
نژاد: عرب
لقب شان قبل از بعثت: امین و راستکار
لقب شان بعد از بعثت: سرور کائنات
محل صدور وحی: غار حراء
محل غار حراء: ( جبل نور )
محل جبل نور: شمال غربی شهر مکه
تاریخ صدور اولین وحی الهی: سال 611 م
اولین آیه وحی الهی: آیه ( اقراء )
اولین سوره وحی الهی: سوره العلق
ماموریت: پیغمبری
طریق: دین اسلام
مدت ماموریت: بیست وسه سال
مامور ثبت: جبرائیل (ع)
رنگ آن حضرت: درخشان
رنگ موی: سیاه
قد: متوسط مایل به بلند
بینی: کشیده و قلمی
دهن و دندانهای: روشن و صاف
همسران: خدیجه بنت حولد، عایشه بنت حضرت ابوبکر صدیق، حفصه بنت عمر فاروق، سوده، زینب، ام الحبیبه بنت ابوسفیان…..
سن خانم اول شان: (65) ساله وقت وفات سال (10) نبوت
پسران: قاسم که در دو سالگی وفات یافت، عبدالله مشهور به طیب، طاهر که در سن شش ماهگی وفات یافت، و ابراهیم که به سن شانزده ماهگی وفات یافت.
دختران: زینب، رقیه، ام کلثوم و فاطمه
تحصیلات: تعلیم و پرورش زیر نظر الله (ج) توسط حضرت جبرائیل (ع)
اولین غزوه رویاروی با کفار: غزوه بدر
شماره شناسنامه در قرآنکریم: (25) ختم الانبیاء
محل سکونت قبل ازهجرت: شهر مکه محل بنی هاشم
محل سکونت بعد ازهجرت: شهر مدینه منوره محل ابو ایوب انصاری
تاریخ هجرت از مکه به مدینه: سال ( 622 ) م
وفات پدرشان: دو ماهه در شکم مادر
سن پدر شان: ( 25 ) ساله وقت وفات
محل قبر پدرشان: شهر مدینه منوره
وفات مادر شان: سن شش سالگی
محل قبر مادر شان: منطقه ابواء ( بین مکه و مدینه )
وفات پدر کلان شان: سن (8) ساله (2) ماهه و (10) روزه
سر پرست اصلی شان: ابو طالب کاکایشان
وفات کاکایشان ابو طالب: سال (10) نبوت سه روز بعد از وفات خدیجةالکبرا (رض)
وظیفه شان قبل از بعثت: تا سن (25) سالگی چوپان و بعد از(25) سالگی تجارت با سرمایه خدیجةالکبرا (رض)
وظیفه شان بعد از بعثت: تبلیغ و انتشار دین مقدس اسلام
سن موقع ازدواج: (25) ساله و خدیجةالکبرا (رض) (40) ساله
سن رسیدن به نبوت: (40) ساله
اولین سفر شان: سن (12) سالگی به همرای کاکایشان ابو طالب به شهر بصری که شهریست در شام ( سوریه امروزی )
طول عمر مبارک شان: (63) سال
تاریخ وفات شان: (12) ربیع الاول سال (11) هجری قمری روز دوشنبه
مرقد معطر شان: شهر مدینه منوره حجره ام المومنین حضرت عایشه صدیقه (رض)

|
اسامی حضرت محمددر حدیثاسماء حضرت رسالت صلی الله علیه و آله دو قسم است: قسمی آن است که به حدیث ثابت شده و قسمی دیگر آن است که در قرآن واقع است؛ اما آنچه به حدیث ثابت شده است، هشت است: محمد، احمد، ماحی، حاشر و عاقب. کَما قالَ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: لی أسْماءٌ؛ أنَا مُحمّدٌ و أنَا أحمَدُ وَ أَنا الماحی الّذی یَمحُوا اللّه بِیَ الکُفرَ وَ أَنَا الْحاشِرُ الّذی یُحشَرُ النّاسُ عَلی قَدَمی و أَنَا الْعاقِبُ. یعنی منم محمد و احمد و ماحی که کفر به من محو شد و منم حاشر که مردمان را بر قدم من حشر کنند، یعنی بعد از من و منم عاقب، بدین حدیث پنج اسم ثابت شد: 1 ـ محمد؛ آن اسمی است که حضرت عزت از نام خود مشتق گردانیده و وی را بدین نام مسمی ساخته و معنی او ستوده است. 2 ـ احمد؛ یعنی ستاینده تر و پسندیده تر. 3 ـ ماحی؛ یعنی محو کننده ظلمت ضلالت به نور هدایت. 4 ـ حاشر؛ یعنی مقدم در حشر و نشر؛ چه اول گوهری که سر از صدف خاک برآرد آن حضرت خواهد بود. 5 ـ عاقب؛ یعنی از پی در آینده و این کنایت است از آنکه بعد از وی هیچ نبی نباشد. در حدیثی دیگر آمده حضرت فرمود: أَنَا محمّدٌ و أَنَا أحمدُ و أَنَا المُقَفّی وَ الْحاشِرُ و نَبِیُّ التَّوْبَةِ و نَبِیُّ الرَّحْمَةِ. از این حدیث سه اسم دیگر معلوم شد: مقفیّ و نَبِیُ التّوبةِ و نَبیُ الرَّحْمَةِ. اما مقفّی به معنی تابع است؛ یعنی آخر انبیا و این نیز اشارت به ختمیّت بود؛ اما نبی التّوبه معنی توبه رجوع است، یعنی رجوع جمیع امم بدین وی خواهد بود چنانکه از مضمون کریمه «لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ» به وضوح می پیوندد؛ اما نبیّ الرحمه، یعنی سبب رحمت عالیمیان. اسامی حضرت در قرآناما آنچه در قرآن واقع است از اسامی آن حضرت، چهل و پنج است و ما هر یک را با آیتی که دال است بر آن، ذکر کنیم: 1 ـ محمد؛ قال اللّه تعالی: مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ. فتح: 29. 2 ـ احمد؛ قال اللّه تعالی: وَ مُبَشِّرًا بِرَسُولٍ یَأْتی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ. صف: 6 . 3 ـ نبی؛ قال اللّه تعالی: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ حَسْبُکَ اللّهُ. انفال: 64 . 4 ـ رسول؛ قال اللّه تعالی: یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ. مائده: 67 . 5 ـ شاهد؛ 6 ـ مبشّر؛ 7 ـ نذیر؛ 8 ـ داعی؛ 9 ـ سراج منیر؛ قال اللّه تعالی: یا أَیُّهَا النَّبِیُّ إِنّا أَرْسَلْناکَ شاهِدًا وَ مُبَشِّرًا وَ نَذیرًا * وَ داعِیًا إِلَی اللّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجًا مُنیرًا. (احزاب: 46 ـ 45) 10 ـ منذر؛ 11 ـ هادی؛ قال اللّه تعالی: إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ. رعد: 7. 12 ـ شهید؛ قال اللّه تعالی: وَ جِئْنا بِکَ عَلی هوءُلاءِ شَهیدًا. نساء: 41. 13 ـ ذکر؛ قال اللّه تعالی: قَدْ أَنْزَلَ اللّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْرًا رَسُولاً. طلاق: 10. 14 ـ مذکر؛ قال اللّه تعالی: إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ. غاشیه: 21. 15 ـ رؤف؛ 16 ـ رحیم؛ قال اللّه تعالی: بِالْمُوءْمِنینَ رَوءُفٌ رَحیمٌ. توبه: 128. 17 ـ فضل؛ قال اللّه تعالی: قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ. یونس: 58. 18 ـ نور؛ قال اللّه تعالی: قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ. مائده 15. 19 ـ مبین؛ قال اللّه تعالی: رَسُولٌ مُبینٌ. دخان: 13. 20 ـ کریم؛ قال اللّه تعالی: إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَریمٍ. حاقه: 40 21 ـ مزمّل؛ قال اللّه تعالی: یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ. مزمل: 1. 22 ـ مدثّر؛ قال اللّه تعالی: یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ. مدثر: 1 23 ـ حق؛ قال اللّه تعالی: قَدْ جاءَکُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ. یونس: 108 24 ـ حنیف؛ قال اللّه تعالی: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنیفًا. روم: 30 25 ـ برهان؛ قال اللّه تعالی: قَدْ جاءَکُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّکُمْ. نساء: 174 26 ـ بیّنه؛ قال اللّه تعالی: حَتّی تَأْتِیَهُمُ الْبَیِّنَةُ. بینه: 1 27 ـ ولی؛ 28 ـ نصیر؛ قال اللّه تعالی: وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصیرًا. نساء: 75. 29 ـ عبد؛ قال اللّه تعالی: سُبْحانَ الَّذی أَسْری بِعَبْدِهِ. اسراء: 1. 30 ـ اوّل؛ قال اللّه تعالی: أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ. انعام: 14. 31 ـ خاتم؛ قال اللّه تعالی: وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ. احزاب: 40. 32 ـ مصدق؛ قال اللّه تعالی: مُصَدِّقًا لِما مَعَکُمْ. بقره: 41. 33 ـ أمی؛ قال اللّه تعالی: النَّبِیَّ اْلأُمِّیَّ الَّذی یَجِدُونَهُ مَکْتُوبًا. اعراف: 157. 34 ـ بشر؛ قال اللّه تعالی: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ. کهف: 110. 35 ـ مؤمن؛ قال اللّه تعالی: الَّذی یُوءْمِنُ بِاللّهِ وَ کَلِماتِهِ. اعراف: 158. 36 ـ ساجد؛ قال اللّه تعالی: وَ کُنْ مِنَ السّاجِدینَ. حجر: 98. 37 ـ مرسل؛ قال اللّه تعالی: إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ. یس: 3. 38 ـ طه؛ یعنی طاهر و هادی قال اللّه تعالی: طه ما أَنْزَلْنا عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقی. طه: 1 ـ 2. 39 ـ یس؛ قال اللّه تعالی: یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ. یس: 1 ـ 2. 40 ـ حریص؛ قال اللّه تعالی: حَریصٌ عَلَیْکُمْ. توبه: 128. 41 ـ عزیز؛ قال اللّه تعالی: لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ. توبه: 128. 42 ـ مبارک؛ قال اللّه تعالی: وَ هذا ذِکْرٌ مُبارَکٌ. انبیاء: 50. 43 ـ ستاره؛ قال اللّه تعالی: وَ النَّجْمِ إِذا هَوی. نجم: 1. 44 ـ شاکرة؛ قال اللّه تعالی: أَ لَیْسَ اللّهُ بِأَعْلَمَ بِالشّاکِرینَ. انعام: 53. 45 ـ رحمت؛ قال اللّه تعالی: وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمینَ. انبیاء:
|

گوشه ای از معجزات حضرت محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله)
سُبْحانَ الَّذی أَسْرى بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ هر جند معجزه جاوید آخرین فرستاده خدا در روی زمین کتاب مقدسش قرآن است ولی معجزات حضرت منحصر به قرآن نیست؛ «تاریخ معجزات زیادی را برای پیامبر اسلام در شرایط سرنوشت ساز ثبت کرده است.» در این مختصر سعی بر آن است که نمی از معجزات خاتم پیامبران اول شخصیت خلقت ارائه شود. 1- آمدن درخت به حضور پیامبر - امیر المؤمنین علیه السّلام در خطبه قاصعه فرموده: من با پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم بودم آنگاه که سران قریش نزد او آمدند و گفتند: «اى محمد (صلّى اللّه علیه و آله) تو ادّعاى بزرگى کردى، که هیچ یک از پدران و خاندانت نکردند، ما از تو معجزهاى مىخواهیم، اگر پاسخ مثبت داده، انجام دهى، مىدانیم که تو پیامبر و فرستاده خدایى، و اگر از انجام آن سرباز زنى، خواهیم دانست که ساحر و دروغگویى» پس پیامبر اکرم(صلّى اللّه علیه و آله) فرمود: «شما چه مىخواهید؟» گفتند: «این درخت را بخوان تا از ریشه کنده شود و در پیش تو بایستد» پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: خداوند بر همه چیز تواناست. حال اگر خداوند این کار را بکند آیا ایمان مىآورید؟ و به حق شهادت مىدهید؟ گفتند: آرى، پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: من بزودى نشانتان مىدهم آنچه را که درخواست کردید، و همانا بهتر از هر کس مىدانم که شما به خیر و نیکى باز نخواهید گشت، زیرا در میان شما کسى است که کشته شده و در چاه «بدر» دفن خواهد شد، «1» و کسى است «2» که جنگ احزاب را تدارک خواهد کرد. سپس به درخت اشاره کرد و فرمود: «اى درخت! اگر به خدا و روز قیامت ایمان دارى، و مىدانى من پیامبر خدایم، از زمین با ریشههایت در آى، و به فرمان خدا در پیش روى من قرار گیر.» - روزى پیامبر اکرم- صلّى اللَّه علیه و آله- و امام على- علیه السّلام- در کوه حرا بودند. کوه به لرزه در آمد. حضرت خطاب به کوه فرمود: «آرام باش! جز پیامبر و وصى او، کسى در روى تو نایستاده است» کوه در همان حال آرام شد سوگند به پیامبرى که خدا او را به حق مبعوث کرد، درخت با ریشههایش از زمین کنده شده، و پیش آمد که با صداى شدید چونان به هم خوردن بال پرندگان، یا به هم خوردن شاخههاى درختان، جلو آمد و در پیش روى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایستاد که برخى از شاخههاى بلند خود را بر روى پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم و بعضى دیگر را روى من انداخت و من در طرف راست پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم ایستاده بودم، وقتى سران قریش این منظره را مشاهده کردند، با کبر و غرور گفتند: «به درخت فرمان ده، نصفش جلوتر آید، و نصف دیگر در جاى خود بماند» پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمان داد. نیمى از درخت با وضعى شگفتآور و صدایى سخت به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم نزدیک شد گویا مىخواست دور آن حضرت بپیچد، امّا سران قریش از روى کفر و سرکشى گفتند: «فرمان ده این نصف باز گردد و به نیم دیگر ملحق شود، و به صورت اول در آید» پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم دستور داد و چنان شد. من گفتم: لا اله الا اللّه، اى رسول خدا من نخستین کسى هستم که به تو ایمان آوردم، و نخستین فردى هستم اقرار مىکنم که درخت با فرمان خدا براى تصدیق نبوّت، و بزرگداشت دعوت رسالت، آنچه را خواستى انجام داد. امّا سران قریش همگى گفتند: «او ساحرى است دروغگو، که سحرى شگفت آور دارد، و سخت با مهارت است». و خطاب به پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم گفتند: «آیا نبوّت تو را کسى جز امثال على علیه السّلام باور مىکند؟» 2.شفاى مرض جذام - شخصى از قبیله جهینه مبتلا به جذام شده بود. حضور پیامبر- صلّى اللَّه علیه و آله- رسید و از آن حضرت شفا خواست. حضرت ظرف آبى را طلبید و از آب دهانش در آن ریخت و به آن شخص فرمود: «به بدنت بمال» آن شخص به دستور حضرت، عمل کرد و از آن مرض، خلاصى یافت. 3.لرزش کوه حرا - روزى پیامبر اکرم- صلّى اللَّه علیه و آله- و امام على- علیه السّلام- در کوه حرا بودند. کوه به لرزه در آمد. حضرت خطاب به کوه فرمود: «آرام باش! جز پیامبر و وصى او، کسى در روى تو نایستاده است» کوه در همان حال آرام شد. 4. پیامبر (ص) و شفاى چشم - در یکى از جنگها، چشم یکى از یاران پیامبر آسیب دید، بحدى که به صورتش افتاد. به حضور حضرت آمد و استغاثه کرد. رسول خدا - صلّى اللَّه علیه و آله- چشمش را سر جایش گذاشت و چشم آن مرد در آن حال، شفا یافت. و روشنایى و تیز بینیش بیشتر شد. 5.گم شدن شتر رسول خدا (ص) - روزى شتر رسول خدا- صلّى اللَّه علیه و آله- گم شد. منافقین طعنه زدند و گفتند: او ما را از اسرار آسمانها خبر مىدهد ولى نمىداند شترش کجاست. وقتى این سخن طعن آمیز، به گوش پیامبر رسید، فرمود: تمام اخبارى که از آسمانها مىگویم از طرف خداست و خدا مرا به همه اسرار آگاه کرده است. سپس جاى شتر را به آنها نشان داد و فرمود: «افسارش به درختى گیر کرده است» رفتند و شتر را در همان حالى که پیامبر فرموده بود یافتند. 6.سفرهاى پیامبر (ص) قبل از بعثت - دو سفر پیامبر - صلّى اللَّه علیه و آله-، قبل از بعثت معروف است. تمام خویشاوندان و نزدیکان، آن را نقل کردهاند. در این سفرها بود که ابرى بر آن حضرت سایه مىافکند و بالاى سر او به همه جا مىرفت و تمام همراهانش آن را مىدیدند. 7.گواهى بت بر صدق ادعاى پیامبر (ص) - عدّهاى از عربها، بتى را عبادت مىکردند، ناگهان از بت صدا آمد که «محمّد- صلّى اللَّه علیه و آله- بر شما مبعوث شده و شما را به دین حق دعوت مىکند» مردم با سرعت به طرف پیامبر آمدند و اکثر حاضرین، ایمان آوردند. 8. باران در مدینه از حضرت علی علیه السّلام نقل شده: در مدینه باران سختى بارید، مردم به پیامبر- صلّى اللَّه علیه و آله- پناه آوردند و از او خواستند تا دعا کند. حضرت دست به دعا برداشت و فرمود: «خدایا باران را به حوالى مدینه فرود آور، نه خود مدینه». تمام ابرها به اطراف مدینه کشیده شدند و از خود مدینه باران قطع شد.
. پاک و منزّه است خدایى که بندهاش را در یک شب، از مسجدالحرام به مسجد الاقصى- که گرداگردش را پربرکت ساختهایم- برد، تا برخى از آیات خود را به او نشان دهیم؛ چرا که او شنوا و بیناست.(اسراء آیه 1، ترجمه آیت الله مکارم)


صدری که ز هرچه بود برتر او بود
مقصود ز اعراض و ز جوهر او بود
آنجا که میان آب و گل بود آدم
در عالم جان و دل، پیامبر او بود

چهل حدیث از حضرت محمد (ص)
.1خداوند جوانى را كه جوانى نمىكند به ديده تحسين مى نگرد. (كنز العمال)
2. خداوند كثافت و ژوليدگى را دشمن دارد . (كنز العمال)
3. خداوند كسى را كه در زندگى بخيل باشد و هنگام مرگ بخشند هشود ، دشمن دارد. (كنز العمال )
4. خداوند دوست دارد كه وقتى يكى از شما كارى مى كند آن را كامل كند .
(كنز العمال )
.5 خداوند ملايمت را در همه چيز دوست دارد . (صحيحبخارى، كتابالادب )
6.خداوند شخصآسان گير نرمخو را دوست دارد . (كنز العمال )
7. خداوند دوستدارد كهميان فرزندان خود حتىدر بوسيدنآنها بهعدالت رفتار كنيد . (كنز العمال )
.8 خداوند بنده پرهيزگار بىنياز گمنام را دوست دارد . (صحيحمسلم، كتابالزهد )
9.خداوند از بنده مى پرسد كه فزونى دانش خود را كجا صرف كردهاى، همچنانكه از فزونى مال مى پرسد. )كنز العمال(
10. خداوند روز رستاخيز بر بيسوادان چيزهايى را مى بخشد كه بر دانشمندان نمىبخشد . (كنز العمال(
11. خداوند گويد من ناظر گمان بنده خويشم، اگر گمان خوب به من برد خوبى بيند و اگر گمان بد برد بدى بيند. )كنز العمال (
12. خداوند به وسيله صدقه هفتاد قسم مرگ بد را دفع مىكند. )كنز العمال(
13. خداوند دوست دارد كارهايى را كه روا داشت هانجام دهند ، چنانك هدوست دارد از نافرمانى او چشم بپوشند. (نهجالفصاحه(
14. فرشتگان بالهاى خود را براى طالبعلم پهن مىكنند ، زيرا از آنچه مىجويد رضايت دارند . (سننترمذى، كتابالدعوات)
15. وقتى مرده را بهخاك سپردند ، صداى كفش كسان را كهاز قبر وى باز مىگردند خواهد شنيد. (كنزالعمال)
16. وقتى مردم ستمگر را ديدند و او را از ستم باز نداشتند ، بيم آنمى رود كه خدا همه را به عذاب خود مبتلا كند . (سننترمذى، كتابالفتن(
17. بالاترين دستاويزهاى ايمان اين است كه كسى را براى خدا دوست دارى و كسى را براى خدا دشمن دارى . (مسند احمد ، مسند الكوفيين)
18. مؤمنان بايد از رنج يكديگر متألم شوند ، چنانكه تن از رنج سر متأثر مىشود .
(كنز العمال)
19. بدتر از همه مردم پيش خدا روز قيامت، كسىاستكه مردم از شر او بترسند .
(كنز العمال(
.20بدتر از همه مردم پيش خدا روز قيامت، كسى است كه مردم از بيم بد زبانيش از او حذر كنند . (صحيحمسلم، كتابالبر و الصله)
21. در مال به جز زكات حقى هست . (سننترمذى، كتابالزكاة)
22. اگر از ترس خدا از چيزى درگذرى، خداوند بهتر از آن را به تو خواهد داد .
(مسند احمد ، مسند البصريين(
. 23جواب نامه مانند جواب سلام لازم است. (كنز العمال)
24. هر چيزىاساسى دارد و اساساين دين دانشاست و يك دانشمند براى شيطاناز هزارعابد بدتراست. (نهجالفصاحه(
.25خداوند فرشتهاى دارد كههنگام نماز بانگ مىزند : آدمى زادگان برخيزيد و آتشهايى را كه بر خويشتن افروختهايد به نماز خاموش كنيد . (كنز العمال (
.26از گناهان بزرگ اين است كه مال ديگرى را بدون حق تصرف كنند .
)كنز العمال(
.27يكى از اقسام اسراف اين است كه هر چه مىخواهى بخورى .
)سننابنماجه، كتابالاطعمه)
.28از لوازم ايمان اين است كه براى خشنودى كسان، خدا را خشمگيننسازى و بر نعمتى كه خدا داده كسى را سپاس نگذارى و براى آن چه خدا نداده كسى را مذمت نكنى كه روزى به آز حريصان فزونى نگيرد و بهتنفر كسان نقصان نپذيرد .(نهجالفصاحه)
29.همانا اين دين محكم است، پس به ملايمت در آن پيش برويد .
(مسند احمد ، باقىمسند المكثرين)
30. ايندينار و درهم پيشينيان شما را هلاك كرد و شما را نيز هلاك خواهد كرد .
(كنز العمال)
31.دلها مانند آهنهنگام رسيدن آب به آن زنگ مىزند ، گفتند : صيقلآنچيست؟
آن حضرت فرمود : زيادى ياد مرگ و خواندن قرآن . (كنز العمال)
32. هلاك پيشينيان شما از آنجا بود كه دزد معتبر را رها مىكردند و دزد ضعيف را مجازات مىدادند . (صحيحمسلم، كتابالحدود)
33. مناز آنچ هنمىدانيد نگرانى ندارم، ولى بايد ديد آنچ هرا مىدانيد چگونه به كار مىبنديد . (كنز العمال)
34.آدمى زاد پير مىشود و دو چيز از او جوان مىشود : حرصمال و حرصعمر .
(كنز العمال)
35. هنگاميكهآيه تطهير ( آيهاز سورهاحزاب) در خانه امسلمه بر پيامبر اكرم( ص) نازل شد آن حضرت، فاطمه زهرا ( س) و حسن و حسين( ع) را خواندند . پسآنها را به عبايى پوشاندند در حاليكهعلى( ع) هم پشتسر آن حضرت قرار داشت. پس او را هم بهآنعبا پوشاند . سپسفرمود : " بارالها ايشان اهل بيت منند ، پسپليدى را از آنان ببر و آنها را پاك گردان " .
ام سلمه كه درهمان نزديكى بود ، سؤال كرد : يا رسول الله آيا منهم در زمره اهل بيتمىباشم؟ حضرت فرمودند : " شما جايگاه مخصوص خود را داريد و شما در خير و سلامتى هستيد " .
(سننترمذى، كتابتفسير القرآن)
36. نخستين چيزى كه به حساب انسان مىرسند ، نماز است .
(سنننسائى، كتابتحريمالدم)
37.حضرت مهدى( عج) از خاندان من و از فرزندان فاطمه( س) است .
(سننابىداود ، كتابالمهدى)
.38قبل از برپايى قيامت، دنيا آكندهاز ظلم و ستم خواهد شد ، سپس مردى از خاندان من قيام نموده و دنيا را پر از عدل و داد خواهد كرد . (مسند احمد ، باقىمسند المكثرين)
39.از قرض بپرهيزيد كه غم شب و ذلت روز است . (كنز العمال)
40. از مدحكردن بپرهيزيد كه مانند سربريدن است .
(مسند احمد ، مسند الشاميين)

خلاصه از زندگی نامه پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله)
مقدمه
زندگي حضرت محمد (ص) از صدر اسلام مورد توجه و اهتمام مسلمانان قرار داشته است ؛ با اينهمه ، روايات بيشمار موجود در بيشتر جزئيات همداستان نيستند و به ويژه آگاهيهاي ما در باب زندگي آن بزرگوار ، پيش از بعثت ، به تفصيل شرح سيرة ايشان پس از بعثت نيست . به هر حال ، آنچه از مطالعه و بررسي زندگي وي در طول 63 سال در ذهن نقش ميبندد، بازتابي از تصوير ظهور پيامبري الهي و سرگذشت شخصيتي است كه با پشت سر نهادن دشواريهاي بسيار ، بيهيچ خستگي و نااميدي به اصلاح جامعه ، دست زد و توانست جزيره العرب را متحد كند و آمادة گستردن اسلام در بيرون از مرزهاي عربستان شود و از آن مهم تر ديانتي را بنياد نهد كه اينك يكي از مهمترين اديان جهان به شمار ميرود .
از تولد تا بعثت
تولد حضرت محمد ( ص) بنابر بسياري از روايات در 17 ربيع الاول عامالفيل ( 570 م ) ، يا به روايتي 12 همان ماه در تقويم عربي روي داد . پدر پيامبر(ص)، عبدالله فرزند عبدالمطلب و مادرش آمنه دختر وهب و هر دو از قبيلة بزرگ قريش بودند ؛ قبيلهاي كه بزرگان آن از نفوذ فراواني در مكه برخوردار بودند و بيشتر به بازرگاني اشتغال داشتند . عبدالله ، پدر پيامبر (ص) اندكي پيش از تولد فرزندش براي تجارت با كارواني به شام رفت و در بازگشت بيمار شد و درگذشت . بنابر رسمي كه در مكه رايج بود ، محمد (ص) را به زني به نام حليمه سپردند تا در فضاي ساده و پاك باديه پرورش يابد . وي 6 ساله بود كه همراه مادر براي ديدار خويشان به يثرب ( مدينه ) رفت، اما آمنه نيز در بازگشت ، بيمار شد و درگذشت و او را در ابواء ـ نزديك مدينه ـ به خاك سپردند. محمد ( ص) از اين پس در كنف حمايت جدش عبدالمطلب قرار گرفت ، اما او نيز در 8سالگي وي درگذشت و سرپرستي محمد ( ص) بر عهدة عمويش ابوطالب گذارده شد. ابوطالب در سرپرستي برادرزاده اش كوششي بليغ مي كرد . در سفري تجارتي به شام او را با خود همراه برد و هم در اين سفر ، راهبي بَحيرا نام ، نشانه هاي پيامبري را در او يافت و ابوطالب را از آن امر مطلع ساخت. از وقايع مهم پيش از ازدواج پيامبر ( ص ) ، شركت در پيماني به نام « حلف الفضول » است كه در آن جمعي از مكيان تعهد كردند « از هر مظلومي حمايت كنند و حق او را بستانند » . پيماني كه پيامبر (ص) بعدها نيز آن را ميستود و ميفرمود اگر بار ديگر او را به چنان پيماني باز خوانند ، به آن ميپيوندد.
شهرت محمد (ص) به راستگويي و درستكاري چنان زبانزد همگان شده بود كه « امين » لقب گرفت و همين صداقت و درستي توجه خديجه دختر خويلد را جلب كرد و او را با سرماية خويش براي تجارت به شام فرستاد ؛ سپس چنان شيفتة درستكاري « محمد امين» شد كه خود براي ازدواج با وي گام پيش نهاد ، در حالي كه بنابر مشهور ، دستكم 15 سالي از او بزرگتر بود . خديجه براي محمد ( ص ) همسري فداكار بود و تا زماني كه حيات داشت ، پيامبر همسر ديگري برنگزيد . او براي پيامبر ( ص ) فرزنداني آورد كه پسران همگي در كودكي در گذشتند و در ميان دختران ، از همه نامدارتر ، حضرت فاطمه( ع) است . از جزئيات اين دوره از زندگي پيامبر ( ص) تا زمان بعثت آگاهي چنداني در دست نيست ؛ جز آنكه مي دانيم نزد مردمان به عنوان فردي اهل تأمل و تفكر شناخته شده ، و از خوي و رفتارهاي ناپسند قوم خود سخت ناخشنود بود . از آداب و رسوم زشت آنان چشمگيرتر از همه بت پرستي بود و پيامبر (ص) از آن روي بر ميتافت . محمد (ص) اندكي پيش از بعثت ، دير زماني را به تنهايي در غار حرا، در كوهي نزديك مكه به سر ميبرد و زمان را به خاموشي و انديشه ميگذرانيد.
از بعثت تا هجرت
گفتهاند نخستين نشانههاي بعثت پيامبر (ص) به هنگام 40 سالگي او ، رؤياهاي صادقه بوده است، اما آنچه در سيره به عنوان آغاز بعثت شهرت يافته ، شبي در ماه رمضان ، يا ماه رجب است كه فرشتة وحي در غار حرا بر پيامبر (ص) ظاهر شد و بر او نخستين آيات سورة علق را برخواند . بنابر روايات ، پيامبر (ص) به شتاب به خانه بازگشت و خواست كه او را هر چه زودتر بپوشانند. گويا براي مدتي در نزول وحي وقفهاي ايجاد شد و همين امر پيامبر(ص ) را غمناك ساخته بود ، ولي اندكي بعد فرشتة وحي باز آمد و آن حضرت را مامور هدايت قوم خود و اصلاح جامعه از فسادهاي ديني و اخلاقي و پاك گردانيدن خانة خدا از بتان ، و دلهاي آدميان از خدايان دروغين كرد .
پيامبر (ص) دعوت به توحيد را نخست از خانوادة خود آغاز كرد و اول كسي كه به او ايمان آورد ، همسرش خديجه ، و از مردان ، پسر عمويش علي بن ابي طالب ( ع) بود كه در آن هنگام سرپرستي او را پيامبر (ص) بر عهده داشت. در منابع فرق گوناگون اسلامي، از برخي ديگر همچون ابوبكر و زيدبن حارثه ، به عنوان نخستين گروندگان به اسلام نام برده اند، اما بايد در نظر داشت كه اين موضوع براي مسلمانان در گرايشهاي مذهبي گوناگون پيوسته افتخاري بود و بعدها به زمينه اي براي منازعات كلامي ميان آنان تبديل شد . هر چند دعوت آغازين بسيار محدود بود ، ولي شمار مسلمانان رو به فزوني داشت و چندي برنيامد كه گروه اسلام آورندگان به اطراف مكه ميرفتند و با پيامبر (ص) نماز ميگزاردند.
3 سال پس از بعثت، پيامبر(ص) دستور يافت تا همگان را از خاندان قريش گرد آورد و دعوت توحيد را در سطحي گستردهتر مطرح سازد . پيامبر (ص) بدين كار دست زد ، اما دعوتش اجابتي چندان نيافت و بر شمار اسلام آورندگان قريش نيفزود. بايد گفت با آنكه اشراف مكه دعوت جديد را كه بر وحدانيت خدا و برابري انسانها تاكيد بسيار داشت ، بر نميتافتند ، اما فرودستان و بيچيزان ، دين جديد را با دل و جان پذيرا بودند و گروه گروه به آن مي گرويدند و برخي از ايشان همچون عمار ياسر و بلال حبشي بعدها از بزرگان صحابه شدند . رفتار قريشيان و به طور كلي مشركان مكه اگر چه نخست با ملايمت و بيشتر با بياعتنايي همراه بود ، ولي چون بدگويي از بتان و از آيين و رسوم پدران آنان فزوني يافت ، قريشيان بر پيامبر ( ص) و مسلمانان سخت گرفتند و خاصه ابوطالب عموي پيامبر ( ص) را كه جداً از او حمايت ميكرد ، براي آزار پيامبر (ص) در تنگنا قرار دادند . از يك سو تعرض قريشيان و ديگر قبايل به مسلمانان و شخص پيامبر(ص) فزوني مي گرفت و از ديگر سو در صفوف قريشيان نسبت به مخالفت با پيامبر (ص) يا حمايت از او ، دو دستگي پديد آمد .
سختگيري مشركان چندان شد كه پيامبر (ص) عدهاي از اصحاب را امر كرد تا به حبشه هجرت كنند و به نظر ميرسد كه برخي از اصحاب نيز ميان حبشه و حجاز در رفت و آمد بوده اند . در سال ششم بعثت ، سرانجام قريشيان پيماني نهادند تا از ازدواج يا خريد و فروش با خاندان عبدالمطلب بپرهيزند . آنان پيمان خويش را بر صحيفهاي نوشتند و به ديوار كعبه آويختند. از آن سوي ، ابوطالب و كساني ديگر از خاندان او نيز همراه پيامبر(ص) و خديجه به درهاي مشهور به « شعب » ابوطالب ، پناه بردند و تا جايي كه ممكن بود ، نه كسي به آنجا مي آمد و نه خود از آن بيرون مي شدند . سرانجام ، پس از آنكه خطوط آن صحيفه را موريانه از ميان برده بود ، قريشيان پذيرفتند كه مخالفان را رها كنند و از محاصره ايشان دست بردارند ( سال 10 بعثت ) . بدين سان پيامبر (ص) و خاندان او از تنگنا رهايي يافتند. اندكي پس از خروج پيامبر (ص) از شعب ، دو تن از نزديكترين ياورانش ، خديجه و ابوطالب وفات يافتند.
با وفات ابوطالب ، پيامبر (ص) يكي از جديترين حاميان خود را از دست داد و مشركان با فرصت به دست آمده بر اذيت و آزار پيامبر (ص) و مسلمانان افزودند ، كوشش پيامبر( ص ) براي دعوت ساكنان خارج مكه ، به ويژه طايف ، به جايي نرسيد و او آزرده خاطر و ناآسوده به مكه بازگشت. سرانجام ، توجه پيامبر (ص) به شهر يثرب جلب شد كه شهري مستعد براي دعوت اسلام بود . در آن شهر دو قبيلة اصلي ، يعني اوس و خزرج ، بيشتر اوقات با هم در جنگ و ستيز بودند و از كسي كه ايشان را به آشتي و دوستي دعوت كند ، استقبال ميكردند . پيامبر (ص) اتفاقاً 6 تن از خزرجيان را در موسم حج ديد و اسلام را بر ايشان عرضه كرد و آنان چون به شهر خويش بازگشتند ، به تبليغ دعوت پرداختند. سال بعد ، يعني در سال 12 بعثت ، تني چند از اوس و خزرج ، به خدمت پيامبر (ص) آمدند و در عقبه ، درهاي در نزديكي مكه ، با آن حضرت بيعت كردند و پيامبر (ص) نماينده اي براي ترويج و تعليم اسلام با آنان همراه كرد . اين بيعت نخستين پاية حكومتي شد كه پيامبر (ص) در يثرب بنياد نهاد . سال بعد نيز شمار بيشتري از يثربيان با پيامبر ( ص) بيعت كردند و گويا در يثرب جز گروه اندكي نمانده بود كه به اسلام در نيامده باشند . گرچه اين مذاكرات پنهاني بود ، ولي قريشيان بدان آگاهي يافتند و پس از شور دربارة رسيدگي به كار پيامبر ( ص) و مسلمانان ، بر آن شدند كه از همة تيرههاي قريش كساني گرد آيند و شبانه پيامبر (ص) را بكشند تا خون او برگردن كسي نيفتد . پيامبر (ص) كه از اين توطئه آگاه شده بود ، حضرت علي (ع) را بر جاي خويش نهاد و خود به شتاب ، در حالي كه ابوبكر نيز با او همراه شده بود ، به سوي يثرب روان شد.
از هجرت تا رحلت پیامبر اکرم (ص)
خروج پيامبر (ص) از مكه كه از آن به هجرت تعبير شده ، نقطة عطفي در تاريخ زندگي آن حضرت و نيز تاريخ اسلام است ؛ زيرا از آن پس پيامبر (ص) ، تنها مشركان را به دوري از بت پرستي و ايمان به خداي يگانه فرا نميخواند ، بلكه ديگر در رأس حكومتي قرار گرفته بود كه ميبايست بر مبناي شريعتي آسماني جامعهاي نوين بنا نهد ؛ اما اينكه برخي از نويسندگان برآنند كه پيامبر (ص) در مدينه رسالت و دعوت و تبليغ را رها كرد ، درست نيست و پيامبر (ص) هرگز اين نقش را از دست ننهاد . گسيل داشتن كساني براي تبليغ اسلام به ميان قبايل و ارسال دعوتها به فرمانروايان كشورها مؤيد اين معني است. هجرت پيامبر (ص) از مكه به مدينه ، نزد مسلمانان با اهميت بسيار تلقي شد ، تا بدانجا كه مبدا تاريخ ايشان قرار گرفت و اين خود نشان دهندة برداشتي است كه اعراب از هجرت پيامبر (ص) به عنوان يك مرحلة نوين داشتند . سرانجام پيامبر(ص) در ماه ربيع الاول سال 14 بعثت به يثرب رسيد ؛ شهري كه از آن پس به نام آن حضرت ، مدينه الرسول يا به اختصار مدينه نام گرفت . آن حضرت نخست در جايي بيرون شهر ، به نام قبا درنگ فرمود و يثربيان به استقبال او شتافتند . پس از چند روزي ، به شهر در آمد و در قطعه زميني خشك ، مسجدي به دست خود و اصحاب و يارانش بنا كرد كه بنياد مسجد النبي كنوني در مدينة منوره است.
روز به روز بر شمار مهاجران افزوده ميشود و انصار ـ كه اينك به ساكنان پيشين يثرب اطلاق ميشد ـ آنان را در منزل خويش جاي مي دادند . پيامبر (ص) ، نخست ميان انصار و مهاجران پيمان برادري برقرار كرد و خود علي بن ابي طالب (ع) را به برادري برگرفت. عده اي اندك نيز بودند كه اگرچه به ظاهر ادعاي اسلام ميكردند ، ولي به دل ايمان نياورده بودند ، و اينان را « منافقين » مي ناميدند . مدتي پس از ورود به مدينه ، پيامبر (ص) با اهالي شهر ، حتي يهوديان پيماني بست تا حقوق اجتماعي يكديگر را رعايت كنند. چندي بعد قبلة مسلمانان از بيت المقدس به سوي كعبه تغيير يافت و هويت مستقل براي اسلام تثبيت شد . در سال نخستين هجرت ، مسلمانان با مشركان مكه برخوردي جدي پيدا نكردند و برخوردها از سال دوم آغاز شد. در واقع بيشتر اوقات پيامبر (ص) در دوران پس از هجرت به حفاظت از جامعة كوچك مسلمانان مدينه و گسترش حوزة نفوذ اسلام گذشت . پيامبر (ص) و مسلمانان نخست ميبايست مشركان را به اسلام مي خواندند ، يا خطر هجوم و حملة دائمي ايشان را دفع مي كردند . متدينان به اديان ديگر ، به ويژه يهود ، گويا نخست روابطي دوستانه با پيامبر(ص) و مسلمانان داشتند ، يا دست كم چنين وانمود ميكردند ، ولي اندكي بعد از در دشمني و ستيز در آمدند و گاه حتي با دشمنان پيامبر (ص) دست ياري دادند . به هر حال ، در تحليل رفتار پيامبر (ص) و مسلمانان با آنان ، بايد مواضع ايشان را در قبال مشكلات و خطراتي كه جامعة مسلمانان را تهديد ميكرد ، در نظر آورد و تقابلي كه احياناً در اين ميان ديده ميشود ، به هيچ روي نبايد به نزاعهاي مذهبي و جز آن تعبير شود ؛ چه ، آيات فراواني در قرآن كريم و هم بسياري رفتارهاي پيامبر (ص) ، حاكي از احترام نسبت به متدينان واقعي به اديان آسماني ، و نشان دهندة يكي بودن اساس آنهاست .
در سال 2 ق ، مهمترين برخورد نظامي مسلمانان و مشركان مكه پيش آمد : در نبردي كه به بدر مشهور شد ، با آنكه عدة مسلمانان كمتر از مكيان بود ، توانستند پيروزي را از آن خود كنند و از مشركان بسياري كشته و اسير شدند و ديگران نيز گريختند. پيروزي در بدر ، به مسلمانان روحيه بخشيد ، اما در مكه همگي داغدار و خشمگين از شكست ، و در انديشة انتقام بودند . از آن سوي نخستين درگيري مسلمانان با يهوديان بنيقينقاع كه در بيرون مدينه سكني داشتند ، اندكي پس از بدر پديد آمد و يهوديان ناچار عقب نشستند و آن ناحيه را به مسلمانان دادند.
در سال 3 ق ، قريشيان از قبايل متحد خود بر ضد مسلمانان ياري خواستند و با لشكري مجهز به فرماندهي ابوسفيان ، به سوي مدينه به راه افتادند. پيامبر (ص) نخست قصد داشت در مدينه بماند ، ولي سرانجام بر آن شد تا براي مقابله با لشكر مكه از شهر بيرون رود . در جايي نزديك كوه احد ، دو لشكر با يكديگر رو به رو شدند و با اينكه نخست پيروزي با مسلمانان بود ، ولي با ترفندي كه خالد بن وليد به كاربرد و با استفاده از غفلت گروهي از مسلمانان ، مشركان از پشت هجوم بردند و به كشتار آنان پرداختند . در اين جنگ حمزه عموي پيامبر ( ص) به شهادت رسيد ، پيامبر (ص) خود زخم برداشت و شايعة كشته شدن او نيز موجب تضعيف روحية مسلمانان شد . مسلمانان غمگين به مدينه بازگشتند و آيات قرآن كه در اين واقعه نازل شد ، در بر دارندة تسليت بر مسلمانان است.
در سال 4 ق چند درگيري پراكنده با قبايل اطراف مدينه پيش آمد كه ديانت جديد را به سود خود نميديدند و ممكن بود با يكديگر متحد شده ، به مدينه هجوم آوردند . دو حادثة رجيع و بئر معونه كه طي آن مبلغان مسلمان توسط جنگجويان قبايل متحد كشته شدند ، نشان از همين اتحاد ، و نيز تلاش پيامبر (ص) براي گسترش اسلام در مدينه دارد. در اين سال يكي از مهمترين درگيريهاي پيامبر (ص) با قومي از يهود مدينه به نام بني نضير پيش آمد كه پيامبر (ص) با ايشان به مذاكره پرداخت و يهوديان قصد جان او را كردند ، اما سرانجام ناچار شدند از آن منطقه كوچ كنند.
در سال بعد پيامبر (ص) و مسلمانان به حدود مرزهاي شام در جايي به نام دومه الجندل رفتند ؛ وقتي سپاه اسلام به آنجا رسيد ، دشمن گريخته بود و پيامبر (ص) و مسلمانان به مدينه بازگشتند. سال 5 ق به پايان نرسيده بود كه خطر بسيار بزرگي پيامبر (ص) و مسلمانان را تهديد كرد . قريشيان مكه و يهوديان رانده شدة بنينضير و ديگر هم پيمانان ايشان بر ضد پيامبر ( ص) متحد شدند و با لشكري گران كه شمار سپاهيان آن را تا 10 هزار گفتهاند ، به سوي مدينه به راه افتادند . چون خبر به پيامبر (ص) رسيد ، بنا بر روايت مشهوري ، به پيشنهاد سلمان فارسي به حفر خندق در اطراف مدينه امر فرمود . بدين ترتيب ، چون لشكر كفار به مدينه رسيد ، با اين تدبير جديد جنگي رو به رو شد و در طول روزهايي كه دو لشكر در برابر هم صف آراسته بودند ، تنها درگيريهايي پراكنده رخ داد . سرانجام ، پس از 15 روز ، لشكر كفار بينتيجه بازگشت و مسلمانان به زندگي عادي خود برگشتند.
در سال 6 ق ، مسلمانان توانستند قوم بني مصطلق را كه بر ضد پيامبر (ص) در صدد تجمع بودند ، شكست دهند و در همان سال دسته هاي گوناگون از سپاهيان مسلمان به سوي قبايل اطراف گسيل شدند . بر اثر اهتمام و كوشش پيگير پيامبر (ص) اينك بسياري مشكلات از سر راه مسلمانان برداشته شده بود ، زيرا در شمال شبه جزيره ، بسياري طوايف در برابر پيامبر (ص) سر اطاعت فرود آورده ، يا مسلمان شده بودند و تنها جايي كه هنوز خاطر پيامبر (ص) را مشغول مي داشت ، مكه بود . در اين سال پيامبر( ص) و مسلمانان قصد كردند كه براي اجراي مراسم حج به مكه روند و به همين منظور به سوي مكه به راه افتادند . قريشيان بر منع ورود پيامبر (ص) همداستان شدند و كس نزد آن حضرت روانه كردند و او را از قريشيان بيم دادند ، ولي پيامبر (ص) تاكيد كرد كه قصد جنگ ندارد و حرمت خانة خدا را واجب ميداند و حتي فرمود كه حاضر است براي مدتي با قريشيان در صلح شود . قريشيان نخست هم راي نبودند ، ولي سرانجام كسي را براي عقد قرار داد صلح نزد پيامبر (ص) فرستادند . بر مبناي اين ، ميان پيامبر (ص) و قريشيان 10 سال صلح و متاركة جنگ اعلام گرديد و شرط شد كه پيامبر ( ص) از ورود به مكه تا سال آينده خودداري كند. بنابر رواياتي ، هر چند برخي از مسلمانان نخست اين صلح را برنتافتند ، اما سرانجام به اهميت آن براي گسترش اسلام پي بردند.
چون پيامبر (ص) از كار قريشيان بپرداخت ، در سال 7 ق ، تصميم به دعوت فرمانروايان و پادشاهان ممالك اطراف گرفت . سپس نامه هايي به امپراتور روم شرقي ، نجاشي و نيز امير غسانيان شام و امير يمامه فرستاد. هم در اين سال پيامبر (ص) بر يهوديان خيبر پيروز شد كه پيش از آن چندين بار با دشمنان بر ضد او هم پيمان شده بودند و آن حضرت از جانب ايشان آسوده خاطر نبود ، قلعة خيبر كه در نزديكي مدينه واقع شده بود، به تصرف مسلمانان در آمد و پيامبر (ص) پذيرفت كه يهوديان به كار زراعت خويش در آن منطقه ادامه دهند و هر سال از محصول خود بخشي به مسلمانان بپردازند ، پيامبر (ص) به مدينه بازگشت ، اما گسيل داشتن سپاهيان و كاروانها به اطراف و اكناف ادامه داشت.
در سال 8 ق ، قريشيان پيمان خود را شكستند و شبانگاه بر طايفهاي كه با مسلمانان هم پيمان بودند ، هجوم بردند . بدين سبب ، پيامبر (ص) با سپاهي انبوه قصد مكه كرد و شب هنگام بيرون مكه اردو زد . ابوسفيان ، بزرگ مشركان به شفاعت عباس عموي پيامبر (ص) ، نزد آن حضرت آمد و اظهار اسلام كرد و پيامبر (ص) خانة او را جايگاه امن قرار داد. لشكر اسلام بيمقاومتي وارد مكه شد و پيامبر(ص) بلافاصله فرمان عفو عمومي صادر كرد و خود به درون كعبه شد و خانه را از بتان پاك فرمود . آنگاه بر بلندي صفا نشست و همگي مردم با او دست بيعت دادند. هنوز 15 روز از اقامت پيامبر (ص) در مكه نگذشته بود كه برخي از طوايف پرشمار و مسلمان ناشدة جزيره العرب بر ضد آن حضرت متحد شدند . پيامبر (ص) با لشكري انبوه از مسلمانان از مكه بيرون آمد و چون به جايي به نام حنين رسيد ، دشمنان كه در درههاي اطراف كمين كرده بودند ، به تيراندازي پرداختند . شدت تيرباران چنان بود كه سپاه اسلام روي به عقب نهاد ، گروهي اندك بر جاي ماندند ، ولي سرانجام گريختگان نيز بازگشتند و بر سپاه دشمن هجوم بردند و ايشان را بشكستند.
در تابستان سال 9 ق ، به پيامبر (ص) خبر رسيد كه روميان لشكري ساخته اند و قصد حمله به مدينه دارند . پيامبر (ص) و مسلمانان به مقابله رفتند تا به تبوك رسيدند ، ولي جنگي رخ نداد و پيامبر (ص) پس از عقد پيمانهايي با قبايل آن حدود به مدينه بازگشت. پس از اين ماجرا كه به غزوة تبوك شهرت يافت ، اسلام در همه جاي جزيره العرب روي به گسترش نهاد . از اين پس همواره هياتهاي نمايندگي قبايل گوناگون به مدينه ميآمدند و به اسلام ميگرويدند . عملاً همة سال 10 ق را كه « سنه الوفود » خوانده شد ، پيامبر (ص) در مدينه بود و فرستادگان قبايل را ميپذيرفت . هم در اين سال پيامبر (ص) با مسيحيان نجران پيمان بست ، به حج رفت و در بازگشت در جايي به نام غدير خم ، علي بن ابي طالب (ع) را « مولا» ي مسلمانان پس از خود اعلام كرد.
در اوايل سال 11 ق ، بيماري و رحلت پيامبر (ص) پيش آمد . چون بيماري پيامبر (ص) سخت شد ، به منبر رفت و مسلمانان را به مهرباني با يكديگر سفارش فرمود و گفت اگر كسي را حقي بر گردن من است بستاند ، يا حلال كند و اگر كسي را آزردهام اينك براي تلافي آمادهام. وفات پيامبر (ص) در 28 صفر سال 11 ق ، يا به روايتي در 12 ربيع الاول همان سال در 63 سالگي روي داد . در آن وقت از فرزندان او جز حضرت فاطمه ( ع) كسي زنده نبود . ديگر فرزندانش ،از جمله ابراهيم كه يكي دو سال پيش از وفات پيامبر(ص) به دنيا آمد ، همگي در گذشته بودند. پيكر مطهر پيامبر(ص) را حضرت علي (ع) به ياري چند تن ديگر از خاندان او غسل داد و كفن كرد و در خانهاش ـ كه اينك داخل در مسجد مدينه است ـ به خاك سپردند .
در وصف رفتار و صفات پيامبر (ص) گفتهاند كه اغلب خاموش بود و جز در حد نياز سخن نميگفت . هرگز تمام دهان را نميگشود ، بيشتر تبسم داشت و هيچ گاه به صداي بلند نميخنديد ، چون به سوي كسي مي خواست روي كند ، با تمام تن خويش بر ميگشت . به پاكيزگي و خوشبويي بسيار علاقهمند بود ، چندانكه چون از جايي گذر ميكرد ، رهگذران پس از او ، از اثر بوي خوش ، حضورش را در مييافتند . در كمال سادگي ميزيست ، بر زمين مينشست و بر زمين خوراك ميخورد و هرگز تكبر نداشت . هيچ گاه تا حد سيري غذا نميخورد و در بسياري موارد ، به ويژه آنگاه كه تازه به مدينه در آمده بود ، گرسنگي را پذيرا بود . با اينهمه ، چون راهبان نميزيست و خود ميفرمود كه از نعمتهاي دنيا به حد ، بهره گرفته ، هم روزه داشته ، و هم عبادت كرده است . رفتار او با مسلمانان و حتي با متدينان به ديگر اديان، روشي مبنتي بر شفقت و بزرگواري و گذشت و مهرباني بود . سيرت و زندگي او چنان مطبوع دل مسلمانان بود كه تا جزئيترين گوشه هاي آن را سينه به سينه نقل مي كردند و آن را امروز هم سرمشق زندگي و دين خود قرار ميدهند .
پيام بنيادي اسلام ، بازگشت به هدف مشترك پيامبران ، يعني توحيد و يكتا پرستي بود ؛ باوري كه ايمان بدان در آموزهاي مشهور از پيامبر اكرم ( ص) ماية رستگاري انسان دانسته شده است : قولوا لا اله الا الله تفلحوا. در چنين تفكري ، همراه با اقامة « قسط» كه يكي از اهداف اصلي پيامبران الهي است ( نك : حديد 57/25 ) ، همة امتيازات بشري همچون رنگ و نژاد و زبان و جز آن تنها دستمايهاي براي شناخت مردمان از يكديگر دانسته شده ، و آنچه ملاك و ميزان برتري دانسته شده ، فقط « تقوا» است ( نك : حجرات / 49 / 13) . پيامبر اسلام (ص) براي تحقق اين جنبه از رسالت خويش ، در شهري كوچك حكومتي مبتني بر اصل توحيد و قسط بنا نهاد و اقوام ناسازگار حجاز و تهامه را به سوي اتحاد و تشكيل « امت واحده » رهنمون شد ( نك : انبياء / 21 / 92 ) كه به منزلة بازگشتي به اين پيشينة قرآني بود كه همگي مردمان نخست امتي يكپارچه بوده اند و پيامبران همواره كوشيده اند تا يگانگي امت را باز گردانند و قوام بخشند ( بقره / 2/ 213 ) . پيام رسالت آن حضرت ، هر چند كه نخست ميبايست انذار خود را از قوم و بوم خود آغاز ميكرد ( نك : انعام /6/ 92 ) ، از آغاز پيامي جهان شمول بود ( يوسف / 12/ 104 ) . در برخورد با آداب و رسوم مردمان عرب ، اگر چه قرآن در مقام ستيز با مظاهر ناپسند آن بر آمده، و مثلاً حميت اعراب پيش از اسلام را « حميه الجاهليه » خوانده است ( نك : فتح / 48 / 26 ) ، اما در برخورد با رسوم پسنديده و گاه مبتني بر تعاليم آسماني ، نقش اسلام جهت بخشي توحيدي و تصحيح انحرافها بود .

| Design By : Pichak |
























